درباره نویسنده
نظرآبادی
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نظرآبادی
مطالب اخیر
  • زندگی اینگونه زیباست....
  • دزد بازار
  • استقلال 3 پرسپولیس .....
  • شکست و سکوت ......
  • شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
  • یک طرف فروختن کلیه ، یک طرف اختلاس میلیاردی
  • استقلال 2 پرسپولیس .....
  • شعری از هوشنگ ابتهاج
  • یکی بود یکی نبود .....
  • دسته بندی انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی.....
  • به کجا چنین شتابان؟...
  • میگویند دیوانه بود.....
  • سخنی از ناپلئون
  • الهی 120سال زنده باشی» از کجا آمده است؟
  • پیروزی استقلال در شهر اورد 70تهران...
  • بعضی رسم ها......
  • زندگی اینگونه زیباست....
  • نگاه به فقر ... واقعا فقر چیست ؟
  • پریشانم .......
  • دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩
  • بدون شرح .....
  • فراموشی.....
  • شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
  • زندگی عقابها .......
  • نامه ای به استاد....
  • حکایتی از امیر کبیر...
  • گذری بر اشعار فارسی
  • دو حکایت از نادر شاه افشار....
  • سکون و حرکت
  • تبریک سال نو.....
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
دوستان من
  • عبرت بی اعتبار
  • فوتبال
  • پایگاه اطلاع رسانی فوتبال ایران
  • سایت رسمی کانون هواداران استقلال
  • پایگاه اطلاع رسانی استقلال تهران
  • راز باران
  • عاشق خدا
  • آسمان آبی
  • پاییز سرد بهار
  • سرزمین پسران آبی
  • بابک( استقلالی-رئالی)
  • هم قدم
  • پریشانی (حسین )
  • پرنده ی سرما
  • لینک بازی
  • دکتر فرهاد زارعی قنواتی
  • همیشه سبز
  • طنز و مطالب جالب و خواندنی
  • فرهنگ و هنر ایرانی (احسان )
  • باب تنگل
  • عاشقان در سکوت میمیرند
  • سایت رسمی باشگاه استقلال ایران
  • وبلاگ خودم در بلاگفا
  • غوغای درون مترسک تنها
  • انعکاس آب
  • سرزمین کوکی ها و ترس مترسک ها
  • عبرت بی اعتبار
  • baroonii
  • چتر آبی
  • دانشجو
  • آسمان آبی
  • گوگل
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



طلوع آبی
زندگی اینگونه زیباست....
نویسنده: نظرآبادی - چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

دنیا دو روز است:

یک روز با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو

و روزی که علیه توست مایوس نشو

چرا که هر دو پایان پذیرند


آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد


سه چیز را از هم جدا کن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن
آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد
و تمام غیر ممکن ها فقط برای کسانیست که
از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند

نظرات ()



دزد بازار
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

رهزنان آهنگ را دزدیده اند   

تارهای چنگ را دزدیده اند

بانگ ناقوسی نمی آید بگوش   

از کلیسا زنگ را دزدیده اند

در بیابانی که نامش زندگی است     

سگ رها و سنگ را دزدیده اند

قهر میکارند در دل های ما   

مهر تنگاتنگ را دزدیده اند

بهر محو عشق از فرهنگ ها  

عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند

دوری خود تا ز حق پنهان کنند   

واژه ی  فرسنگ را دزدیده اند

بهر کتمان شکاف خویش و خلق  

دره ی سالنگ را دزدیده اند

زنده ها جای شهیدان وطن  

افتخار جنگ را دزدیده اند

نقش مانی را به نام خود زدند  

راهبان ارژنگ را دزدیده اند

ننگ روی ننگ مانده تا ابد

چون که سطل رنگ را دزدیده اند

آب در هاون چه می کوبی عزیز    

دسته ی هاونگ را دزدیده اند

 

(سیّد محمّّد رضا عالی پیام) هالو

نظرات ()



استقلال 3 پرسپولیس .....
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

                                    پیروزی شیرین برای استقلال 

 

نظرات ()



شکست و سکوت ......
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

احتیاج
گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد
شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد
کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد
لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد

×××××

شراب آب
گفتم : که چیسن فرق میان شراب و آب
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

×××××
حدود جوانی
از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

×××××

برای مردن
تا روح بشر به چمگ زر ، زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است ... دریغ
درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟

×××××
باران
ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه
{ کارو }

 

نظرات ()



 
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()



یک طرف فروختن کلیه ، یک طرف اختلاس میلیاردی
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

در نظر بگیرید پدری را که مجبور به فروش کلیه خود می‌شود؛ در حالی که همین فرد برای گرفتن یک وام بانکی حتی با مبالغ نه چندان زیاد با موانع زیادی رو‌به‌رو است.

"اعلام خبرهایی مثل اختلاس سه هزار میلیارد تومانی نه تنها باعث شوک اجتماعی می‌شود بلکه اعتماد اجتماعی را نیز کاهش می‌دهد.

 

دکتر مجید ابهری، آسیب‌شناس اجتماعی با ذکر این مطلب نوشته است: "کمرنگ شدن اعتماد مردم به سیستم بانکی و باور کردن ضعف نظام اجرایی باعث به خطر افتادن جامعه شده و در کنار کمرنگ شدن اعتماد اجتماعی، فساد اقتصادی و اداری و اضطراب اجتماعی نیز افزایش می‌یابد چرا که مردم از خود می‌پرسند با این پول چند مدرسه و بیمارستان و مسجد می‌توان درست کرد؟ چند خانه برای افراد مستعد ازدواج یا خانواده‌های بی‌سرپناه می‌توان بنا کرد؟ و حالا عوامل این اختلاس چند سالی در زندان می‌مانند و بعد از آزادی با خیال راحت این سرمایه غارت شده را خرج می‌کنند."

به نوشته آفتاب،او همچنین اشاره می‌کند: "به اینها اضافه کنید مشکلاتی را که بسیاری از افراد برای تامین شهریه مدرسه یا دانشگاه فرزندان‌شان با آن رو‌به‌رو هستند. در نظر بگیرید پدری را که برای تامین شهریه فرزندانش، خورد و خوراک خانواده‌اش، تامین جهیزیه دخترش و یا تامین یک سرپناه مجبور به فروش کلیه خود می‌شود؛ در حالی که همین فرد برای گرفتن یک وام بانکی حتی با مبالغ نه چندان زیاد با موانع زیادی رو به رو است و در آخر هم به بهانه‌های مختلف همین مبلغ کم از او دریغ می‌شود.

 

نظرات ()



استقلال 2 پرسپولیس .....
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠

 

 

نظرات ()



شعری از هوشنگ ابتهاج
نویسنده: نظرآبادی - سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

 آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند 

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

 گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت 

نظرات ()



یکی بود یکی نبود .....
نویسنده: نظرآبادی - چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

یکی بود یکی نبود
  یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .  از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .  و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .  هنر نبودن دیگری !

نظرات ()



دسته بندی انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی.....
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

دکتر انسان ها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند

شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند .ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان  اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم .قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آیدکه چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نظرات ()



به کجا چنین شتابان؟...
نویسنده: نظرآبادی - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می فهمم

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصیر من است، این که خود می‌دانم
که نکردم فکری، که تعمق ننمودم روزی، ساعتی یا آنی
که چه سان می‌گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: «کنون تا بچه است،
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن».

... من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
هیچ کس نیز نگفت
زندگی چیست؟ چرا می‌آییم؟
به چه سان باید رفت؟
پس از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

... نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من
که چه سان عمر گذشت
لیک گفتند همه:

«که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند،
بهره از عمر برد، کام‌روایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست،
بعد از این باز ورا عمری هست».

یک نفر بانگ برآورد:
«از هم اکنون باید فکر فردا بکند».

دیگری آوا داد:
«که چو فردا بشود، فکر فردا بکند».

سومی گفت:
«همان‌گونه که دیروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنین فردایش».

با همه این احوال، من نپرسیدم هیچ
که چه سان جوانی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق، نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب،
می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!

... ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی‌اش فهمیدم

حال می‌فهمم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته‌ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خویش
ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم
نه چنین زاید و بی‌جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی‌اش می فهمم
حال می‌پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت

کودکی بی‌حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت.

شعر از سپیده کاشانی، با اندکی تلخیص و......

نظرات ()



میگویند دیوانه بود.....
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! وشاید بعضی از اشخاص فکر میکردند وی عقل درستی ندارد اینک به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید

ازآجیل سفره عید  

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

 ==========================  

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

 

========================== 

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

 

========================== 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

 

 ========================== 

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم! 

نظرات ()



سخنی از ناپلئون
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠

       هرگز اشتباه نکن .... اگر اشتباه کردی ...

تکرار نکن اگر تکرار کردی ... اعتراف نکن اگر

اعتراف کردی ... التماس نکن اگر التماس کردی ...

دیگر زندگی نکن

نظرات ()



الهی 120سال زنده باشی» از کجا آمده است؟
نویسنده: نظرآبادی - چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

 آیا می دانستید که گاهی به هم می‌رسیم و می‌گوییم ‌١٢٠ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی‌گوییم ‌١۵٠ یا ‌١٠٠ سال یا ...

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می‌کردند که به جای اینکه هر ‌۴ سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما همه می‌دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می‌شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر ‌١٢٠ سال، یک ماه را جشن می‌گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود.
برای اینکه بعضی‌ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی‌داد تا این جشن‌ها را دوباره ببینند (و بعضی‌ها هم این جشن را نمی‌دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می‌کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند ‌١٢٠ سال زنده باشی.

نظرات ()



پیروزی استقلال در شهر اورد 70تهران...
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

استقلال یک            پرسپولیس صفر 

 

 

 

 

نظرات ()



بعضی رسم ها......
نویسنده: نظرآبادی - سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

ابونصر کندری (عمیدا لملک) با اشاره ی خواجه نظام الملک و  به دست پادشاه وقت کشته شد، واپسین لحظات عمر پیامی برای خواجه فرستاد:

     "رسم وزیر کشتن در این دولت نبود و تو این رسم نهادی و به تو نیز سرایت کند!! "

        والبته همان شد که ابو نصر پیش بینی کرده بود و چند سال بعد خواجه بزرگ نیز گرفتار تیزی تیغ شد و گردنش را بباخت !!

       بله همین طور است، بعضی رسم ها وقتی شروع شوند، جائی و زمانی برای توقّف نخواهند داشت، می روند و می روند، تا روزی شروع کننده آن رسم ها را نیز در بر خویش بگیرند

       قدیمی ها چه خوب گفته اند، کسی که در آستین خود مار بپروراند تا دیگران را بگزد و نابود سازد روزی صاحب آستین را هم خواهد گزید!!

      امام علی در همین خصوص می گوید (نهج – حکمت 349)

      "هر که شمشیر ستم بر سر دیگران بیرون بکشد، خود با همان شمشیر کشته

      خواهد شد "

     جای امّا و اگر، نیست، سنّت همیشه ی تاریخ همین بوده که چاه کن، خود همیشه ته چاه است به خصوص اگر پای ظلم و ستم اجتماعی در میان باشد،اصل حرف، همان است که آن امام هُمام گفت ، البته عبرت ها چه زیاد و عبرت گیر ها چه کم اند !!  

نظرات ()



زندگی اینگونه زیباست....
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩

دو چیز را همیشه فراموش کن:


خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

دنیا دو روز است:

یک روز با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو

و روزی که علیه توست مایوس نشو

چرا که هر دو پایان پذیرند

آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

سه چیز را از هم جدا کن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن
آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد
و تمام غیر ممکن ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

نظرات ()



نگاه به فقر ... واقعا فقر چیست ؟
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩

فقر گرسنگی نیست .

 

 فقر عریانی نیست .

 

 فقر گاهی زیر شمش های طلاخورده پنهان می شود .

 

 فقر چیزی نداشتن است  اما آن چیز پول وغذا نیست .

 

 

فقر ذهن ها را مبتلا می کند .

 

 فقر همان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهای یک کتاب

 

فروشی می نشیند.

 

 فقر تیغه برنده یک ماشین بازیافت است که روزنامه های  برگشتی را

 

خرد می کند.

 

فقر کتیبه ی هزار ساله ای است که روی آن یادگاری  نوشته اند .

 

فقر پوست موزی است که از پنجره یک  اتومبیل به خیابان انداخته

 

 می شود .

 

فقر به همه جا سر می کشد .

 

فقر همه را می بیند و می خندد .

 

فقر شب را بدون غذا سرکردن نیست .

 

فقر روز را بدون اندیشه سر کردن است

نظرات ()



پریشانم .......
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

نظرات ()



 
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

گنجشک به خدا گفت:

لانه کوچکی داشتم .

آرامگاه خستگیم،سرپناه بی کسیم بود،

طوفان تو آن را از من گرفت.

کجای دنیای تو را گرفته بودم؟

خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود،

تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند .

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم .

و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی

 

نظرات ()



بدون شرح .....
نویسنده: نظرآبادی - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

استقلال یک            پرسپولیس صفر

 

نظرات ()



فراموشی.....
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

 

وقتی مردم برخی چیزها را زیبا میدانند

چیزهای دیگر زشت می شوند.

وقتی مردم برخی چیزها را خوب میدانند

چیزهای دیگر بد میشوند.

بودن ؛ نبودن  را می آفریند

سخت ؛  به ساده  بودن معنا می بخشد

بلند؛ کوتاه  را تعریف میکند .

پستی و بلندی به یکدیگر وابسته اند.

و قبل و بعد به دنبال هم می آیند.

 او

بدون انجام دادن کاری عمل میکند

هیچ نمی گوید و آموزش میدهد .

اتفاقات رخ میدهد واو به آن ها اجازه ی روی دادن میدهد

چیزها ناپدید میشوندو او به آن ها اجازه ی از بین رفتن میدهد .

او دارد بدون آنکه مالک چیزی باشد

به هر چیز ؛ خود معنا می دهد

عمل میکند بدون آنکه انتظاری داشته باشد

وقتی کارش به اتمام میرسد آن را فراموش میکند

 

نظرات ()



 
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

سلام خدمت همه شما دوستان خوب و گرامیم،این روزها مشکلات و کارهایم خیلی

 

 زیاد شده و کمتر وقت کار وبلاگ و نوشتن رو دارم ،و مجبورم یه چند ماهی وبلاگم رو

 

 تعطیل کنم.امیدوارم پس از حل مشکلات بتوانم با مطالب خوب و مفیدتری در خدمت

 

 دوستان عزیز باشم .پس فعلا خداحافظ........

نظرات ()



زندگی عقابها .......
نویسنده: نظرآبادی - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

عقاب ها قادر هستند تا 70 سال زندگی کنند اما این مدت زمان طول عمر لازمه صبر و تلاش برای بقا است .عقاب بطور طبیعی تا 40 سالگی به راحتی زندگی خود را ادامه میدهد و با بالهای بزرگ و پنجه های قوی سلطان آسمانها بشمار میرود اما پس از این مدت عمر چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند ،نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود .شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی : اینکه بمیردیا اینکه یک روند دردناک را برای دوام و تغییر مسیر زندگی تحمل کند.

عقابها پس از این عمر معمول خود دچار ضعف شده واگر نتوانند یک دوره 5 ماهه پر درد را تحمل نمایندپرونده زندگی خود را برای همیشه می بندند.عقابها تغییرات را برای 150 روز تحمل کند و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا

نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که نوک پیر و منعطف شده کنده شود.پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را  از جا در می آوردتا جای خالی آنها را چنگالهای جدید پر نماید.با رویش چنگهالهای جدید عقاب درد تازه ای را باید تحمل نماید و آن کندن پرهایش توسط خودش است .این روند 150 روز به طول می آنجامد که پس از گذشت 5 ماه عقاب تولدی دوباره می یابد تا بتواند زندگی خود را تا 30 سال دیگر ادامه دهد .

چرا تغییر لازم است؟.... بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم...گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای گذشته  رها شویم .

برای پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و بروید و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت کرده است، سبک کنی و از خویش بزدایی، آنگاه به جای خزیدن، خواهی پرید. در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت .

نظرات ()



نامه ای به استاد....
نویسنده: نظرآبادی - چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

نظرات ()



حکایتی از امیر کبیر...
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩

در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. 

 اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند.

نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد‌ و سی نفر آبله کوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند ........

نظرات ()



گذری بر اشعار فارسی
نویسنده: نظرآبادی - شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

درآن گلشن که داردجلوه ی طاووس هرزاغی 

 

همان بهترکه زیربال وپرباشدسربلبل 

 

(صائب) 

 

مدتی سجاده ی تقوا به دوش انداختی 

 

روزگاری هم سبوبردوش می باید کشید 

 

(صائب)

 

دولت سنگدلان زود به سرمی آید

 

سیل ازسینه ی کهسار به تندی گذرد 

 

(صائب) 

 

ازگلوی خودبریدن وقت حاجت همت است 

 

ورنه هرکس وقت سیری پیش سگ نان افکند 

 

(صائب) 

 

فغان زابلهی این خران بی دم وگوش

 

که جمله شیخ تراشندوشیخ فروش 

 

شوندهردوسه روزی مریدنادانی 

 

تهی زدین وخردخالی ازبصیرت وهوش 

 

(جامی) 

 

درمیخانه ببستندخدایامپسند 

 

که درخانه ی تزویروریابگشایند 

 

(حافظ)

 

می خوردن وشاه بودن آئین من است 

 

فارغ بودن زکفرودین دین من است 

 

گفتم به عروس دهرکابین توچیست؟ 

 

گفتادل خرم توکابین من است

 

(حکیم عمرخیام)

 

نظرات ()



دو حکایت از نادر شاه افشار....
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

نوشته اند: زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
 سپس یک سکه زر به پسر داد امام پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت:مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

**************************************************

نادر شاه در نبرد با افاغنه مردی را دید که با دو شمشیر در دستانش دلاورانه نبرد میکند . پس از نبرد وی را خواست و گفت ای ذوالیمینین اهل کجائی گفت از روستائی به نام گز از قصبات اصفهان . گفت تو در هنگام هجوم افاغنه نبودی که اصفهان را تصرف کردند مرد با قامتی ایستاده و صدای رسا گفت من بودم اما شما نبودید.

نظرات ()



سکون و حرکت
نویسنده: نظرآبادی - دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

مطهری در کتاب حق وباطل جملاتی به این مضمون نوشته  :
 
 
از کودکی همیشه این سوال
 
برایم مطرح بود که :
 
چرا قطار تا وقتی ایستاده
 
است کسی به او سنگ نمی
 
زند....
 
اما وقتی قطار به راه افتاد
 
سنگباران می شود...
 
این معما برایم بود تا وقتی
 
که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما
 
ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی
 
تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام
 
است ..   
 
تا ساکت است مورد تعظیم و
 
تبجیل است
 
اما همینکه به راه افتاد و
 
یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش
 
نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف
 
او پرتاب می‏شود
 
و این نشانه یک جامعه مرده
 
است
 
ولی یک جامعه زنده فقط برای
 
کسانی احترام قائل است که

 
متکلم هستند نه‏ ساکت ،
 
متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه
 
بی‏خبرتر.

نظرات ()



تبریک سال نو.....
نویسنده: نظرآبادی - جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

با سلام خدمت تمامی دوستان خوب و گرامیم که همیشه با ارسال ایمیلها و ارائه نظرهای خود  اینجانب رو مورد لطف قرار داده اند .فرا رسیدن نوروز باستانی و سال نو رو به همه این عزیزان و تمامی مردم خوب کشورم تبریک میگم .امیدوارم سال جدید سالی خوب و پر برکت همراه با تندرستی برای همه باشه و در سال جدید شاهد رشد و آبادانی ایران عزیز باشیم .

نوروز نماد جاودان نو شدن است

تجدید جوانی جهان کهن  است

زینها همه خوبتر که هر نو شدنش

باز آور نام پاک ایران من است 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »