داستانهایی از شاه عباس

*************

روزى شاه عباس بهشیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف رامنظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود .
شیخ بهایى گفت
: قربان من یک هفته مهلتمى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنانچه باز هم اراده یملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم .
شاه عباس قبول کرد
و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را بهتنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در اینحال رهگذرى که از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى کرد . شیخ قبل ازعقد نماز جواب سلام را داد و گفت :
اى بنده ی خدا من مى‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز
زمین مرا بلع مى‏کند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو بهشهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیکن چون قدرت و جرات دیدنعزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احدمجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو .
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و
چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراًبه پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویشرسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر کس سراغمرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاهو قصدى دارم که بعداً معلوم مى‏شود .
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین
بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد : قبله گاها مى‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادتآنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را ازدست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند .
شاه عباس با
تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم کهچشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود رامخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودمکسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروزبعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف بهتواتر رسیده که همه کس مى‏گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالااجازه فرمایید شهود حاضر شوند !
به دستور
شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارتمطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کسبسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدینو صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا بهنمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیینشدند و چون به حضور رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشمخود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرىگفت : خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذادر خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى‏کرد و بهدرگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم که دیدمشیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد مى‏آمداز کاسه سر بیرون زده بود
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و
تعجب به سخنان آنها گوش مى‏کرد . عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت 
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ
بهایى گناهکار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً بهحضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید؟شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟شیخ عرض کرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاهگفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت : من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم بهاینکه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد،آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم . اما اگر امر مى‏فرماییدناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفىنیست ! شاه عباس گفت : چونمقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و مى‏کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ،همان بهتر که به کار فرهنگ مشغولباشى .
از
آنپس شیخ بهایى براى ترویجعلوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانیدکه همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار مى‏داد

 

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

سلام وب قشنگ و پرمحتوایی داری به منم سر بزن خوشحال می شم موفق باشی

بهار

سلام... منتظر حضور پر مهرت هستم...

امین

سلام دوست عزیز ممنون که سر زدی وبلاگ جالبی داری آپم منتظرتم موفق باشی[گل]

آناهیتا

سلام دوست عزیز. خوبی؟ ممنون از این که به کلبه حقیر اومدی. وبلاگ زیبا و وزینی داری . موفق باشی.[گل][گل][گل][خداحافظ]

حجت اکبری پسر آبی

سلام خوبی؟ ممنونم که بهم سرزدی با عرض معذرت واسم یه مشکلی پیش اومده که نمیتونم بیام به شما خبر بدم که آپ کردم. به خودم هم از مدیریت وبلاگم نظر دادم. مشکلم رو میگم ببینم کسی میتونه کمکم کنه؟ مشکلم اینه که وقتی میخوام نظر بدم اون جایی که کد نوشته شده باز نمیشه و من نمیدونم کدش چیه که بزنم و نظرم رو ثبت کنم . از دیشب اینجوری شده. دیروزم بخاطر همین آپ نکردم. اول فکر کردم که مشکل از بلاگفاست. ولی وقتی دیدم دیگران بهم نظر دادن. فهمیدم که اشکال از منه. نمیدونم چیکار کنم. اگه کسی میتونه کمکم کنه تورو خدا بهم بگه. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم با این مشکل بازدیدکننده ها و نظرات وبلاگم خیلی میاد پایین. آخه اوناییم که تو یاهو خبرشون میکنم نمیان. الان این نظر توسط یکی از دوستام به دست شما رسیده. زحمتش دادم. چون خودم که نمیتونستم خبرتون کنم فعلا با اجازتون فدای هرچی آبیه [گل][قلب]

مهدی

وب لاگ خوبی بود موفق باشی به ما هم سر بزن [چشمک]

الهه مهردل

حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی: وقت رفتن است! باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چه قدر زود دیر می شود!از اینکه با قدوم خودت وبلاگمو معطر کردی متشکرم[گل]

مریم

سلام خداقوت وبلاگ زیبایی دارید و متن زیباتر کاش مسئولان ما هم کمی به فکر مردم بودند شاد باشید و سرافراز