شعری از هوشنگ ابتهاج

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 

 آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند 

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

 گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت 

/ 2 نظر / 14 بازدید
حسین

سلام قربان دیگه ایمیل نمیزنی برای من مارو فراموش کردی ؟ امیدوارم هرجا هستی موفق باشی

حسین

سلام قربان دیگه ایمیل نمیزنی برای من مارو فراموش کردی ؟ امیدوارم هرجا هستی موفق باشی