چه زود دیر می شود....

داشت به دست های لرزونش نگاه میکرد. به صبر و حوصله ای که تو کاراش بود واعصابش رو خورد می کرد.

با خودش میگفت: یعنی یه کم زودتر نمی شه...مگه این هم کاری داره. به چین و چوروک روی پوستش نگاه می کرد. آروم از کنار پرده پنجره بیرون رو نگاه می کرد. توی حیاط کوچیک با یه حوض و گلدون های قدیمی، دیدش که داشت وضو می گرفت.  

با خودش گفت: آیا من هم روزی می رسه که نتونم کارهای روزانه ام رو انجام بدم؟ یه نگاه به موهاش کرد، به پاهاش، به دست و صورتش و با یه لبخند گفت:نه...هرگز.  

تو همین فکرها بود که یه صدایی افکارش رو پاره کرد، که گفت: پدر بزرگ چقدر میری توی فکر. یه کم سریع تر بیا که داره دیر میشه. چقدر یواش حرکت می کنی...

اونوقت بود که فهمید...که چقدر زود دیر می شود!!!

/ 6 نظر / 10 بازدید
ستاره

سلام میخواهید که من هم مثل شما مطلب جدیدم را خبر ندهم ؟؟؟؟

خادم خلق الله

سلام ممنون از از اینکه به وب خودت سر زدی . متن جالبی بود مخصوصا قسمت آخرش آپم و منتظر دیدار مجدد شما[گل]

زینب

سلام. خوبید شما؟ چه داستان جالبی بود. واقعا همین قدر در حد چشم بر هم گذاشتنی روزگار می گذره و فرصت ها از دست میره ... واقعیت تلخیه ... مگه نه؟!

سارا

.__________#####_____##___آپم___## _________#____##_____##________## ________#_____##_____##___زود___## ________#_____##_____##________## _________#____##_____##___بيا___## __________#####______##_______## ______________##_______#######__ ______________##_________####____ [گل][گل][گل]

بهار

سلام... واقعا زیبا بود.. چقدر زود دیر می شود

النا

سلام امید وارم این ماه به خوبی شروع شده باشه و مورد توجه هر چه بیشتر خدا قرار بگیری.خوشحالم از اینکه قابل دونستی برای تبادل لینک. و من تورو با چه اسمی لینک کنم؟همون طلوع آبی؟منرو با سرزمین کوکی ها وترس مترسک ها می توانین لینک بدین[گل][گل][گل] موفق باشی النا