پریشانم .......

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگرروزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبانبسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حالبندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از اینبدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!

/ 4 نظر / 4 بازدید
نویسا

اگه این دستو بردی بریم دست بعد ، قطره های خونی که از دست زخمی اون روی چاقوی که کنار ته سیگار روشن چکه می کرد،معنی آزادی رو بیشتر تداعی می کرد.قطره آخر که چکید.سیگار خاموش شد..... با همین مطلب به روزم منتظر شما

امید

سلام شعر قشنگی بود انسان بودن سخت هست...ولی علتش کار خودمونه.... خدا ما رو خلق نکرد که اینطوری باشیم....[گل]

امید

سلام ممنونم از حضورتون[گل] موفق باشید[گل]

شیطان

من رو باد شعر دیگری انداخت : عجب صبری خدا دارد .... اگر من جای او بودم ... شعر خوبی از دکتر رو انتخاب کردی ... ممنون سلام ...