دو حکایت از نادر شاه افشار....

نوشته اند: زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
 سپس یک سکه زر به پسر داد امام پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت:مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

**************************************************

نادر شاه در نبرد با افاغنه مردی را دید که با دو شمشیر در دستانش دلاورانه نبردمیکند . پس از نبرد وی را خواست و گفت ای ذوالیمینین اهل کجائی گفت از روستائی بهنام گز از قصبات اصفهان . گفت تو در هنگام هجوم افاغنه نبودی که اصفهان را تصرفکردند مرد با قامتی ایستاده و صدای رسا گفت من بودم اما شمانبودید.

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خادم خلق الله

با سلام با تشکر از حضور شما و مطلب جالبتون . با مطلبی دیگر در خدمتم . [گل]

www.whoami.blogsky.com

خیای تامل برانگیز بود.به من هم سری بزن.به سراغم اگر میایی بیا ..اما نرم آهسته.....این روزها بد جوری تنهام.

zakhmedell

روزی به خاطر وقوع سیل زنان و کودکان دهکده شیوانا ، درون ساختمان بزرگی پناه داده شدند و قرار شد چند نفر نگهبان مرد برای حفاظت از این ساختمان از بین اهالی دهکده انتخاب شوند. شیوانا مردان دهکده را جمع کرد و از آنها خواست تا برای اینکار دواطلب شوند. جوانی بلند قد از بین مردان به پوزخندو خطاب به بقیه گفت:" دختران و زنان موجودات کثیف و غیر قابل اعتمادی هستند و یک سالک معرفت هرگز خودش را برای محافظت از آنها به زحمت نمی ندازد!" اما بقیه مردم به سخنان او اعتنایی نکردند و چند نفر برای اینکار پیشقدم شدند. شیوانا آنها را کناری کشید و بقیه را مرخص کرد و وقتی با داوطلبین تنها شد ، از آنها خواست تا شغل نگهبانی را سخت جدی بگیرند و با حساسیت کامل مواظب آمد و شد افراد مشکوک باشند. در آخر کلماتش شیوانا خطاب به نگهبانان گفت که به شدت مواظب آن جوان بلند قد مدرسه هم باشند و اجازه ندهند که بی دلیل به ساختمان نزدیک شود. یکی از داوطلبین با تعجب گفت:" اما استاد ! او در حضور همه مردم گفت که نسبت به دختران و زنان نظر مساعدی ندارد و آنها را موجودات کثیفی می داند! چطور می گوئید مواظب او باشیم!؟ "

آسمان

سلام دوست عزیز مثل همیشه از مطالب خوبت لذت بردم خیلی وقته که به من سر نزدی؟[ناراحت]دلم برات تنگ شده

مهدی عزیزی

سلام.ممنون از حضورت. خیلی مطلب زیبایی بود. موفق باشی[گل]

نویسا

خیلی هم سخت نیست با زبون بی زبونی حرف زدن ،گریه کردن ،خندیدن ،فریاد زدن ،زندگی کردن. تنها ایرادش ترجمه تلخ اونه، .با همین مطلب بروزم ومنتظر شما

سوگل

سلام به روز کردم خوش حال میشم پذیرای حضور سبزتون در خانه ام باشم[گل]

ابوذر اکبری

از درد دهان گشود بچه می چلاند چشمان یه کاسه خون بچه می خوراند یک مشتِ پر پُفک با حرص و با وَلَع ترسی بر او چشاند مرگ و کُما خلاء او فکر جوجه اش جیکی خفه غریب بچه یه کار نیک شیطونیِ نجیب بارانِ خیس و سرد اُردی بهشتِ درد وقتی که لانه ای تابوتِ جوجه کرد با کار خیرِ تو یک آشیان گسست یک شوخیِ عجیب عمری دگر شکست بارانِ تند و پاک لالائیت به خیر ابر مهر و روشنی بخشیده ای به غیر دیگر به قطره ها امیدِ نو مبند با هر ستاره ای بر آسمان نخند این شد یه خاطره پر سوز و پر اَلَم جفتی نمی پرد بر آشیانِ غم با درد خنده ای با اشک لحظه ای عمرت به سر رسید ای نوگُلِ امید کوچک چه ساده مُرد در بازیِ بـزرگ این قصه ای اَبد در این جهانِ گرگ . . .

ابوذر اکبری

سلام وقت خوش مثل همیشه حکایات بسیار خواندنی و جالبی بود . ممنون [بغل][گل]